تا حالا از "ریکا" به عنوان کف اصلاح استفاده نکرده بودم، که کردم!!!
حق مسلم من
وقتی بچه بودم دوست داشتم مریض شم تا برام کمپوت بخرن!!!
آلرژی
عطسه هایِ مکررِ چند ساله ام
نشان از آنفولانزا نیست
من حساسیت دارم
به نبودنت

نمایی از آشپزخانه خانه دانشجویی ما در سال 85
* تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...
دیالوگ
برادرم: مامان، انگلیسی ها برق رو کشف کردند و ادیسون هم که آمریکایی بود لامپ رو اختراع کرد و باعث شد ما الان توی روشنایی باشیم. تازه اینترنت رو هم آمریکایی ها راه انداختند. حالا نظرت نسبت به آمریکا چیه؟
مادرم (با مشتانی گره کرده) : مرگ بر آمریکا.
اعتراف کن بانو
اعتراف کن پیزا
با جاذبه ی چشمانت
کج شد
اعتراف کن بانو
به کسی نخواهم گفت
"""""""""""""""""""""""""
پ.ن دریافتی: گیرَم که عاشقتم، به تو چه؟!
نزدیکی
نیستی اما
تو را با تمام وجود احساس میکنم
تو حتی از تورم
به من نزدیکتری
"""""""""""""""""""
پ.ن: سلام دوستان. مدتیه که برای کار مجبور شدم که شهرمون رو ترک کنم و به همین دلیل
به کامپیوتر و اینترنت دسترسی ندارم. پیشاپیش جهت تاخیرها
و یا عدم حضورم از همتون معذرت می خوام...
وقتی بچه بودم معلم کلاس چهارم دبستانمان آقای توکلی بود. مردی قوی هیکل، کم مو، و تا جایی که یادم میاد اخلاق بدی نداشت اما اگر عصبانی می شد، دست سنگینی داشت. (شاید تنها نقطه ی تاریک زندگیش از نظر من این بود که استقلالی بود) توی یه روز زمستونی که ما ادبیات داشتیم، من با پولیور سبز رنگم سر کلاس نشسته بودم و آقای توکلی داشت در خصوص "صفت و موصوف" حرف میزد که یکهو از بین اون همه دانش آموز، رو به من کرد و گفت: "به به، چه لباس قشنگی. این از چی ساخته شده؟" و همزمان با این سوال سر تمام دانش آموزان کلاس به سمت من چرخید و همه به پولیور من خیره شدند. تعجب کرده بودم. آخه این پولیور نو نبود و اولین باری نبود که اون رو می پوشیدم و مطمئنا" آقای توکلی قبلا" اون رو تن من دیده بود. با این حال بدون این که تردیدی در کلامم راه بدم، سرم رو بالا گرفتم و خیلی محکم گفتم: "کانوا". این حرف من مثل یه نارنجک دستی عمل کرد چون یکهو کلاس منفجر شد و همه زدن زیر خنده. با دیدن عکس العمل بچه ها در کلامم دچار تردید شده بودم که آقای توکلی پرسید: "مطمئنی؟!" گفتم: "نه، فکر کنم از پشم ساخته شده باشه." این جمله کلاس رو یه بار دیگه منفجر کرد. آقای توکلی که کنترل کلاس از دستش در رفته بود و شاید فکر می کرد دارم دستش میندازم، حسابی عصبانی شده بود. ولی من هر چی فکر کردم نتونستم دلیل این خنده ها رو پیدا کنم. آخه این که "لباس من از چی ساخته شده؟" موضوع خنده داری نبود. بچه ها هنوز ریسه می رفتند که آقای توکلی این بار جدی تر از دفعات قبل، به شکلی که بوی عصبانیت از حرف زدنش به مشام می رسید ازم پرسید: "بگو ببینم، از چی ساخته شده؟" دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید. هول شده بودم. همه نگاهشون به من بود. با این که مطمئن بودم که پولیورم از نخ نیست، دهنم رو باز کردم و گفتم: "نخ". گفتن این جمله همان و انفجار دوباره ی کلاس همان. حالا بچه ها فجیع می خندیدند و دل و روده شون داشت میومد توی دهنشون. آقای توکلی که دیگه طاقتش تموم شده بود داد زد: "احمق، وقتی میگم از چی ساخته شده یعنی این که صفتش کدومه، موصوفش کدومه؟". تازه دوزاریم افتاده بود. کمی مکس کردم و در حالی که پس زمینه ی کلامم، خنده ی دنباله دار بچه ها بود گفتم: "لباس موصوفه و قشنگ هم صفت".
حال ساعت دیواریی رو دارم که باطری هاش ضعیف شده و عقربه هاش از کار افتاده و چند روزه که ثانیه شمارش تو سربالایی 6 تا 12 روی عدد 10 درجا میزنه...
ما را از کودکی
به جدایی ها عادت داده اند
همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:
خوب ها / بدها
چون سوز
چون سرما
از لا به لای سوراخ های این پتوی پاره
در من نفوذ میکند:
فکر تو

